نامه سرگشاده به یک معلم

بسم رب الرحمان

برادر عزیز

جناب عبدالمحمد شعرانی

با سلام

مدتی پیش از بیست وسی گزارشی را درباره کوچکترین مدرسه دنیا دیدم اما چون اطلاعات کافی نداشتم زیاد توجهی بدان نکردم اما دقایقی پیش در یکی از سایتای خبری مطالبی را درباره مدرسه کالو و اینکه چگونه شد که سرباز معلمی که در یک روستای محروم در جنوب کشور توانسته افتخارات بزرگی را برای خود مدرسه اش و کشورش و مهم تراز همه خانواده آموزش و پرورش و نظام تعلیم و تربیت کسب کند ؟

چگونه شد که شعرانی جوان که می توانست مانند سایر سربازها و حتی متاسفانه سایر معلم ها این دوسال را هم " این نیز بگذردی ..." بگذراند تا کارت پایان خدمت برایش صادر شود و زندگی عادی خود را ادامه دهد و چه می شد اگر هرگز نام کالو بر سر زبانها نیفتد و هرگز وزیر وقت از موضع خود در مورد مدارس کم جمعیت عقب نکشد و حتی ریاست محترم جمهور هرگز دستور استخدام وی را در آموزش و پرورش صادر نمی کرد؟ و هرگز استاندار او را بعنوان مشاور فرهنگی خود بر نمی گزید و هرگز وبلاگ کوچک ِِ کوچکترین مدرسه دنیا این چنین مطرح نمی شد ؟

بگذریم ...

برادر گرامی؛

در اینکه شما خدمات بزرگی را در آموزش و پرورش ایفا کرده اید شکی نیست و البته در اینکه نقش شما در توسعه و تغییر دید معلمان به تعلیم و تربیت و نیز جامعه به مدرسه و معلم نقش بی بدیل و پر رنگی بوده است شکی نیست . اما مقصود بنده در نگارش این نامه به شما چیزی جز درد دل با کسی که زحمات بزرگی برای نظام تعلیم و تربیت کشیده نیست . بنده بعنوان دلسوز و کسی که دوره های تخصصی برای معلمی را گذرانده ام دوست دارم که درد دلی با شما که خود را وقف خانواده بزرگ تعلیم و تربیت کرده اید ؛ بکنم .

اما قبل از اینکه لب به سخن بگشایم باید قولی از شما بگیرم که شما هم مثل برخی از دوستان بزرگوار لب به ناسزا و دشناممان نگشائید و نامه را کامل بخوانید ؛ نامه ای که قصه غصه های فرزندان این سرزمین است و بیشتر غمنامه است تا نامه !

داستان از آنجا شروع می شود که عده ای دانش آموز دوره دبیرستان شب و روز همه قوای خود را به کار گرفتند تا در کنکور سراسری رتبه های خوبی بیاورند و در نهایت در یک رشته خوب تحصیل کنند و از این راه به شغلی آبرومند برسند و برای سایرین هم مفید باشند و البته امرار معاش هم داشته باشند . کنکور سراسری با همه ترس ها ، استرس ها ، بیخوابی ها و ... برگزار شد و همه بچه ها در یک ترازو سنجیده شدند و وقتی رتبه ها اعلام شد بسیاری از افرادی که رتبه های بالا و خوبی داشتند در انتخاب رشته به دلایل مختلف گزینه تربیت معلم را برگزیدند . افرادی مثل : آ-ر با رتبه 97 یا ا- م با 54 و... برای گذراندن دوره های تخصصی برای معلمی وارد دانشسرای عالی یا همان مرکز تربیت معلم که دیگر معلم تربیت نمی کند وارد شدند . اوایل هزار شوق و هزار شور در دل برای آینده ای که آرزو های بزرگ و آرمان های بزرگی داشت آینده ای که هر کسی که برای خود ترسیم می کرد چیزی نبود جز خدمت به میهن جز تولید فکر و آموختن و پرورش آینده سازان کشور !

اما نمی دانم جرم این هشت هزار جوان چه بود که علی رغم روال سالهای گذشته پس از ورود آنها به تربیت معلم ورق برگشت و بزرگان ِ! تعلیم و تربیت گفتند که شما هیچ تعهدی برای معلم شدن ندارید آنها که شاید از برخی روالها خبر نداشتند دل را به دریا زدند و تحصیل را ادامه دادند بی آنکه ادعایی داشته باشند و سخنی از استخدامشان به میان آورند اما هنوز بارقه های امیدی در دل داشتند و امیدوار بودند که روزی معلم شوند .

روزگارشان گذشت و گذشت تا اینکه یک سال از آمدنشان گذشته بود و آنها در حسرت استخدام که بزرگی از جامعه آموزش و پرورش که ساکن طبقه ششم ساختمان شهید رجائی خیابان سپهد قرنی است آمد و در همان بخش خبری که مدرسه کوچک شما را نشان داده بودند هشت هزار جوان و هزاران استاد ما را "کلاس پُر کُن" نامیدند و گفتند : " اینها گرفته شده اند که کلاس ها خالی نمانند ؛ اینها رو گرفتن که استادا بیکار نمونن " اما همین با عث شد تا دل های ابری این جوانان ابری شود و این موضوع را بر نتابند و لب به اعتراض بگشایند تا این بزرگوار در بخش های دیگر و مصاحبه های دیگر قول های مساعد بدهند و استخدام آنها را قطعی تلقی کنند که نیاز به کمی زمان دارد این زمان مدتی دو هفته دیگر بود که به ما فهماند دو هفته های پایتخت از دو هفته های ما طولانی تر است مدتی اول مهر بود که به ما فهمانده که با وجود اینکه ما در نزدیکی ماه آذر هستیم اما هنوز اول مهر نرسیده است و روزی هم گفتند که شما نگران نباشید من حلش می کنم برای شما مهر یا آبان فرقی نمی کند و...

شعرانی بزرگوار؛

هرگز نمی خواستم شرح غصه ها را مطرح بکنم چون بحمداله خدای بزرگ همواره یار و پشتیبان همه مخلوقات خود بوده است اما آن چیزی که باعث می شود دریای دل ما آتش بگیرد و بسوزد وخاکسترشود و دوباره دریا شود و بسوزد این است که چرا باید هزاران جوان که دو سال دوره آموزش معلمی دیده اند با رتبه های بالا وارد دانشگاه شده اند جزو نفرات برتر و نخبه های کنکورند و از فیلتر گزینش عبور کرده اند و عملاً در کلاس درس بعنوان کارورز آماده برای معلمی شده اند امروز افسرده و سرخورده یا در حال پست کردن دفترچه اعزام به خدمت باشند ، یا در راهروهای مجلس و وزارتخانه پیگیر استخدامی باشند یا در گوشه ای سر در گم !

به یاد دارم زمانی که با یکی از ساکنین ساختمان مرحوم علاقبندیان میدان فردوسی تهران که همزمان جزو ساکنین موقت مجتمع شهرک قدس نیز هست درباره استخدام صحبت می کردم ایشان فرمودند : " تحصیل شما به منزله رفتن به کشور عربستان است شما برای شهر مکه و مدینه ویزا دارید اما برای رفتن به ریاض باید ویزای دیگر دریافت کنید "  منظورش چه بود ؟ الله اعلم

سخن بنده درد استخدام نشدن نیست ؛ سخن بنده این نیست که وقتی به شهر کوچکم بر می گردم باید در تمام مدت با کسی رابطه نداشته باشم تا کسی از من درباره استخدامی نپرسد ، تا نگویند که فلانی که تائیدیه گزینش دارد چرا معلم نشد لابد خطائی مرتکب شده والا پسر همسایه چند سال پیش در همان دانشگاه بود و معلم شد لابد ریگی به کفش دارد و... سخن بنده به یک سوال خلاصه می شود : چرا باید کسانی که درس معلمی خوانده اند و پرورش یافته اند تا صاحب نظر و متخصص در حوزه آموزش و پرورش باشند اجازه ورود به آموزش و پرورش نداشته باشند ؟

برادر عبد المحمد؛

نیک می دانم که هرگز کار شاقی از دست جنابتان بر نمی آید و برای شما مقدور نیست تا این درد را درمان کنید و مطمئنم اگر در دست کسی چون شما بود هرگز چنین مشکلاتی پیش نمی آمد اینها را برای شما نوشتم چون می دانستم که شما دلسوز آموزش و پرورش هستید برای شما نوشتم چون میدانم دیگر گوش شنوایی برای حرف های تکراری من نیست ، نوشتم چون خشم را در چهره اغلب ساکنان ساختمان های مرتفع میدان فردوسی پایتخت دیدم و زبانم قاصر شد از گفتن ! زبانم قاصر شد از اینکه فریاد بکشم که آقا فرموده اند : " باید سعی شود معلمان مورد نیاز از تربیت معلم جذب شوند " اما شما نیروهایتان را از خیابانها ... !  اینها را نوشتم تا تسکینی باشد برای دل غم برده ی هزاران همتای شما که در دل آنها زمانی شوق معلم شد شعله می کشید الان نمی دانم ؟؟؟؟

و نیز نیک می دانم که شما هرگز بنا به دلایلی دست به انتشار این نامه نخواهید زد مگر اینکه دل دریایی داشته باشید ! ( که این این روز ها کم یافت می شودیا اصلاً ... ) و می دانم که بیشتر دل سوزان تعلیم و تربیت کشور به وبلاگ شما می آیند و البته میدانم بزرگان پایتخت نشین هم همه چیز را می دانند و نیاز به توضیح نیست - الحمدلله- اما تنها کاری می توانم (بجز اینکه که این روز ها که برای امرار معاش در مغازه یکی از بستگان پادوئی می کنم ) فقط دعا کردن است و ابراز امیدواری برای بهتر شدن وضعیت نظام آموزش و پرورش در آینده در جهت تربیت شاگردان و اعتلای میهن نه برای تبلیغات سالهای آتی !

دوست ارجمندم ؛

در پایان از اینکه موجبات تکدر خاطرتان را فراهم کردم و اینکه با اطلاله کلام وقت ارزشمندتان را گرفتم معذرت می خواهم و امید وارم در هر کجای دنیا که باشید شاد و سربلند باشید و برای اعتلای کشور بکوشید .

ضمناً از اینکه نمی توانم نام خود را به دلیل گسترش سامانه های بارش زا و ابری شدن هوای اینترنتمان فاش کنم کمال معذرت را به جا می آورم تا به روزگار برخی دوستانم دچار نشوم .

"و لمن انتصربعد ظلمه فاولئک ما علیهم من سبیل * انما السبیل علی الذین یظلمون الناس و یبغون فی الارض بغیر الحق اولئک لهم عذاب الیم"

شوری 41 و 42

 

ارادتمند شما

عضوی کوچک از مظلومان تربیت معلم 88ی

الف